Archive

Friday, November 26, 2004

18

دخترک از تخت پايين آمد و بدن برهنه خود را پوشاند و در حالی که موهای ژوليده شده اش را مرتب ميکرد رو به پسر کرد و گفت: اميدوارم فکرای بدبد به ذهنت راه ندی ! من تو رو فقط به عنوان برادرم دوست دارم ! پسر خميازه ای کشيد و گفت: نه به خدا ! حالا بيا بريم حموم فعلا

14 فروردین
1383