Archive

Friday, November 26, 2004

17

پدر عزيزم ! وقتی يه بطر الکل رو ميفرستی تو خندق بلا بهت چيزی نميگم ولی خداييش وقتی صبح با صدای استفراغت از خواب بيدار ميشم ديگه نميتونم جلو خودمو بگيرم.
پ.ن: بی زحمت استفراغت که تموم شد چراغ توالت رو هم خاموش کن، مرسی

12 فروردین
1383